تبليغاتX
...جز اینم آرزوئی نیست

این صدای تپش قلبم نیست درحسینهء دل سینه زنی ست

  

پاکترین خروجی انسان اشک است اگر خوب دقت کنیم از ادرار و.... تا آب دهن یا نجس اند یا پست.به جز اشک...شاید بدین خاطر که خدا میدانست این گوهر چشم به جز برای عزیزانمان از چشمان انسان خارج نمی شود و از این زیباتر آنکه تنها چیزی که گناه را تبدیل به ثواب می کند اشک ریختن بر حسین بن علی است شاید بسیاری شک کنند اما من اطمینان دارم که اینگونه است دلیل اینکه بعد از روضه و عزاداری احساس راحتی می کنیم ،سبک می شویم، لبخند میزنیم و اندکی خوب . همین تبدیل گناه ها به ثواب است اما حیف که زود همه چیز یادمان میرود .بخواهیم از سیدالشهدا که کمکمان کند که همیشه با یاد خدا زندگی کنیم......  پیراهن مشکی می پوشیم شال عزا می اندازیم ،زنجیر میزنیم ،گریبان چاک و صورت زخمی، همه از آنروست که همه گذشتگان و آیندگان بدانند که ما پدر مرده ایم و تا آخرین نفس می گوئیم ابد والله ما ننسا حسیناه.....

 

من به نرخ روز نان که هیچ آب هم نمی خورم.همچنانکه ماه هاشمی تبار من نخورد،در کویر کربلا ، در بلوغ تشنگی ، در کنار رودخانه فرات ........................


+ نوشته شده شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط محمد | 

انشا تکان دهنده یک دختر 10 ساله: می خواهم فاحشه بشوم

موضوع: 

 

می خواهم فاحشه بشوم...
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "


+ نوشته شده پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 2:33 قبل از ظهر توسط محمد | 

برای من جالب بود گذاشتم شما هم ببینید

موضوع: 

 


+ نوشته شده چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط محمد | 

موضوع: 

 
 

«زمانی شاعری گفت هیچ انسانی جزیره نیست . برای اینکه نبرد نیک را انجام دهیم، به کمک نیاز داریم . به دوستانی احتیاج داریم و وقتی دوستان نزدیک ما نیستند، باید انزوا را به تنها سلاح خویش تبدیل کنیم.»

« با انکار رویاهامان و رسیدن به آرامش وارد دوره‌ی کوتاهی از آرامش می‌شویم، اما کم کم رویاهای مرده در درونمان می‌پوسند و سراسر زندگی‌مان را متعفن می‌کنند. با افراد پیرامونمان بی‌رحم می شویم و بعد این بی‌رحمی را به خود معطوف می‌کنیم واینجاست که بیماری‌ها و روان پریشی‌ها سر بر می‌آورند . آنچه می‌کوشیدیم در نبرد از آن بگریزیم، نومیدی و شکست، بر سر ما می‌آید. ودر یک روز زیبا، رویاهای مرده و فاسد، تنفس را برایمان دشوار می‌کنند و آرزوی مرگ می‌کنیم، مرگی که ما را از قطعیت، کارها و آن آرامش وحشتناک غروب یکشنبه آزاد می‌کند.»

«تنها راه نجات رویاهامان مهربانی با خویش است . باید مقتدرانه با هر تلاشی برای خود تنبیهی - هر چه هم که ناآشکار باشد - برخورد کرد . برای دانستن اینکه چه زمانی با خود بی‌رحمیم، باید هر درد روحانی - گناه ، پشیمانی، بی تصمیمی و ترس - را به درد جسمانی تبدیل کنیم . با تبدیل درد روحانی به یک درد جسمانی، می‌فهمیم این درد چه آسیبی به ما می‌رساند.»

« همیشه همینطور است . تنها در موارد معدودی که به خشونت نیاز داریم، می‌توانیم با خودمان مهربان باشیم.»

« زمانی شاعری گفت هیچ انسانی جزیره نیست . برای اینکه نبرد نیک را انجام دهیم، به کمک نیاز داریم . به دوستانی احتیاج داریم و وقتی دوستان نزدیک ما نیستند، باید انزوا را به تنها سلاح خویش تبدیل کنیم . باید از هر چیزی در پیرامونمان برای برداشتن گام‌های لازم به سوی مقصد استفاده کنیم . همه چیز باید تجلی شخصی از اراده‌ی ما برای پیروزی در نبرد نیک باشد. بی فهم اینکه به همه چیز وو همه کس نیاز داریم، جنگجویانی مغروریم . و غرور ما سر انجام شکستمان می‌دهد، چرا که آنقدر از خود مطمئنیم که در میدان نبرد چاله‌ها را نمی‌بینیم»

بخشهایی از كتاب "خاطرات یک مغ" اثر پائولو کوئلیو


+ نوشته شده سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط محمد | 

از بزرگان

موضوع: 

 هر روز صبح در افریقا آهویی از خواب بیدار میشود که میداند باید از شیر تندتر بدود تا طعمه او نشود و شیر که میداند باید از آهو تندتر بدود تا گرسنه نماند.مهم نیست که شیر باشی یا آهو مهم آن است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی.(نلسون ماندلا)


+ نوشته شده پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط محمد | 

اینجوریاس

موضوع: 

 
بلبل
 
غنچه را چید و با خودش برد



میترسید باز شود و به زيبایی خیالش نشود
                                                              
        
                                                                     باور کنید بد کوفتیه این دنیا.................


+ نوشته شده سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 4:47 قبل از ظهر توسط محمد | 

موضوع: 

 

سال نو مبارک

به امید سالی سر شار از موفقیت و پویایی برای همه دوستان خوبم


+ نوشته شده دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط محمد | 

زیارت

موضوع: 

 سلام بر ابالجواد آقا علی ابن موسی الرضا (ع)

مشهد ـ فلکه آب ـ درب اصلی حرم ـ مستقیم بیائید تا صحن گوهرشاد ـ کفشداری ۱۱ـسمت راست ده قدم بیائید  جلوی درب روبروی ضریح آقا دست راست روی سینه یه نگاه بنداز به بارگاه اقا بگو السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا.....................التماس دعا 


+ نوشته شده پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط محمد | 

موضوع: 

 اگر آقا علی ابن موسی الرضا بطلبه فردا ظهر مشهد الرضا برای رفقا دعا میکنیم...................با اجازه


+ نوشته شده دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط محمد | 

مرجع : وبلاگ محمود صارمی

موضوع: 

 من در انتخابات شرکت می کنم 

ولی به آقای نون- سین رای نمی دهم!
چون وقتی داشت
ته مانده آب
لیوان رییس جمهور را (برای تبرک)
سر می کشید!
خبر داشت
بعضی از همشهری هایش
آبی را می نوشند
که مزه نفت می دهد!

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به دکتر کاف- ی رای نمی دهم!
چون از پسرش میم! شنیدم
پدرش می خواهد
بعد از اینکه نماینده شد
پزو 206 اش را
به بنز تبدیل کند
و از شهر قدس
به اقدسیه بروند!

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به آقای دال- الف رای نمی دهم!
چون یقین دارم
در بازی سیاست
کم خواهد آورد!
حتی اگر استاد بازیگری
در تئاتر و سینما باشد! 

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به خانم شین- جیم رای نمی دهم!
چون با اینکه
سنی از او گذشته
ولی پوستر های تبلیغاتی اش
این را نشان نمی دهد!

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به آقای قاف- غین رای نمی دهم!
چون وقتی
اکثریت راست شد
او چپ می کند...!
و وقتی
اکثریت چپ کرد!
او راست می شود!

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به مهندس صاد- واو رای نمی دهم!
چون وقتی
لبش را از خبر رد صلاحیتش
گاز می گرفت...
مردم شهر گاز خیزش
هنوز در صف های گاز بودند!

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به آقای ب- الف رای نمی دهم!
چون 4 سال تمام
در مجلس ششم
یا خواب بود یا در غیبت...!
ولی حالا در
مجلس سوم...
پنجم...
هفتم...
چهلم... اموات هر کسی!
گریبان چاک می کند
و در عزایش
اشک تمساح می ریزد!

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به آقای پ- لام رای نمی دهم!
چون این روزها
بین مردم شهرش
سیم کارت تلفن همراه
توزیع می کند!
بیچاره مردم شهر
که خبر ندارند
این سیم کارت ها
بعد از انتخابات آنتن نمی دهد!
و...
"مشترک مورد نظر بعد از نمایندگی
در دسترس نمی باشد"

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به آقای شین-گاف رای نمی دهم!
چون قول داده اگر رای آورد
از هویزه تا فکه
مترو بکشد!!
تا ما به برکت
این پروژه فرهنگی اقتصادی
دفاع مقدس را فراموش نکنیم
...ایضا nestle را!
...ایضا coca-cola را!
و همچنین
شهدا را...!

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی نمی دانم
بین این همه نامرد!
ببخشید نامزد...
به چه کسی رای بدهم؟ 


+ نوشته شده یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط محمد |